منبع کتاب ا سارت
خبر رسید که می خواهند ما را به زیارت حرمین شریفین حضرت علی و اباعبدالله الحسین علیهما ا لسلام ببرند. در پی اعلام این خبر ، چند روز بعد دیدیم که اتوبوسهای زیادی وارد محوطه اردوگاه شدند و بعد از آنکه سربازان عراقی از اسرا ثبت نام بعمل آوردند ، ما را سوار اتوبوس کردند و به طرف شهر راه افتادند .
در بین راه بعثی ها ما را خیلی اذیت می کردند ، اما وقتی که به شهرها می رسیدیم ، خیلی زیاد به ما احترام می گذاشتند و قصد داشتند به مردم تفهیم کنند که ما با اسرای ایرانی برخوردی محترمانه داریم ، در حالی که این طور نبود. به هر حال ، وقتی به قتلگاه هفتاد و دو تن رسیدیم و خاک قتلگاه را بوسه می زدیم ، یکی از درجه داران بعثی معروف به محمد سبیله به ما فحش و ناسزا می گفت .
سپس به زیارت قبر حضرت اباعبدالله(ع) رفتیم . مقبره آن حضرت در شهر قرار دارد اما مقبره حضرت ابوالفضل(ع) در نخلستان واقع شده است. خلاصه بعد از زیارت حرم حضرت اباعبدالله (ع) عازم حرم حضرت عباس(ع) شدیم . در بین راه با ازدحام مردم مواجه شدیم ؛ مردمی که برای تماشا آمده بودند و در حال گریه ، نظاره گر عبور اسرای مظلوم ایرانی بودند.
افسران و درجه داران استخبارات وقتی حضور مردم را مشاهده کرند ، بعضاً بیسکویت می خریدند و به ما می دادند ، که البته آن هم به منظور گمراه کردن مردم بود. به همین دلیل اسرا نیز در پیش روی مردم ، بیسکویتها را پرت می کردند و یا نمی گرفتند و این شیوه ای برای تفهیم شکنجه های بعثی ها به مردم بود.
اسرا در حین رفتن شعارهایی بر زبان می آوردند ، مثلاً می گفتند « یا حسین » ، « یا ابوالفضل العباس » ، « خدایا خدایا به حق معصومین خمینی را نگهدار » و یا شعار « مرگ بر صدام » می دادند ، به هر تقدیر ، وقتی که بعثی های استخبارات این اعمال را از اسرا می دیدند ، با ماژیک پشت لباس بعضی ها را با علامت ضربدر نشانه گذاری می کردند به این منظور که بعد از مراجعت به ضرب و شتم آنها بپردازند.
بالاخره وارد حرم حضرت عباس(ع) شدیم و در آنجا بچه ها به سختی گریستند و این گریه ای بود از سر دلتنگی و مهر . ما در آنجا به عمق غربت معصومین و شهدای کربلا پی برده بودیم و به همین خاطر شدیداً اشک می ریختیم . در این اثنا همان بعثی مشرکی که قبلاً یادآور ظلمهایش شدم ( محمد سبیله ) ، در نهایت وقاحت و بیشرمی آن هم در جوار حضرت ابوالفضل ، مشغول ضرب و شتم ما شد. در این میان یکی از بردران از بس که دلش سوخته بود ، فریادکنان گفت یا حضرت عباس ، شمشیرت را به حرکت دربیاور و این بعثی های کافر را به سزای عملشان برسان که رعایت احترام شما را نمی کنند و در پیش روی شما هم ما را شکنجه می دهند.
خلاصه وقتی ما را از حرم بیرون آوردند ، مثل گرگهای وحشی و درنده به کتک زدن ما مشغول شدند، بطوریکه یکی از اسرا دندان خود را از دست داد و سایرین هم با دست و پای شکسته و یا بدنی مجروح دوباره به زندان بازگردانده شدند.
